در یک تلاقی یخی راه بدشانسی و محبت بهم پیوست. بوی بی محبتی می آمد. چشمشان که بهم افتاد و لحظه ای بعد, بی درنگ, انگار که اصلا همدیگر را ندیدند.
چشمان خسته و قلب پرغصه ی بدشانسی و غرور شکسته اش و عشقی فراموش شده فیلمی درام از پیش چشمانش می گذشت. محبت فخرفروش, که از نگاه بدشانسی حالا نامهربانی بهترین اسم برایش بود, چه بی تفاوت تلاقی یخی را رد کرد.
و در آن همه شلوغی آن تلاقی, هیچ کسی و هیچ چیزی, قلب های جا ماندنه ی بدشانسی و محبت را ندید که هر چند با هم نمی تپید, اما دورادور به یاد هم بودند. ..
برچسب:
نویسنده: مهراد شریعتی