خرید بک لینک
وقتی تلقین آمد, برادرش وانمود هم وارد معرکه شد و اینگونه آدم ها آنقدر چوب بی باوری بر سر غصه های بزرگشان زدند تا از یک جایشان قلمبه زد! این قده ها! هر روز از یک جائی سر کشیدند. و کسی هم نخواست نتوانست دیگری را تسلی دهد و روزها مثل برق در پی هم گذشت. یکی پس از دیگری رفتیم و نفهمدیدم و نشد.

آنقدر خواستیم و نشد که خواستن خسته و درمانده راه در پیش گرفت و ما ماندیم و نشدن. انگار که نشدن تنها انیس و مونسمان بود. برای چه از نشدن نپرسیدیم, چرا مثل بختک به جانمان افتادی؟

روزهای دیگر هم گذشتند و نخواستند درنگی کنند. و من اکنون در میانه های راه ناهموار 25 سالگی مسیر مبهمی جزء " سرورم ابهام" را نمیبینم. شاید این روزها کوری هم آمده تا جمعمان کامل شود. حعیف کوری نیست در این بزم پای کوبان حاضر نباشد. ..

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:49 توسط پسر پاییز |

برچسب: نویسنده: مهراد شریعتی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 23:51

صفحه بندی