آنقدر خواستیم و نشد که خواستن خسته و درمانده راه در پیش گرفت و ما ماندیم و نشدن. انگار که نشدن تنها انیس و مونسمان بود. برای چه از نشدن نپرسیدیم, چرا مثل بختک به جانمان افتادی؟
روزهای دیگر هم گذشتند و نخواستند درنگی کنند. و من اکنون در میانه های راه ناهموار 25 سالگی مسیر مبهمی جزء " سرورم ابهام" را نمیبینم. شاید این روزها کوری هم آمده تا جمعمان کامل شود. حعیف کوری نیست در این بزم پای کوبان حاضر نباشد. ..
برچسب:
نویسنده: مهراد شریعتی