خرید بک لینک
خیالبافی کردم, خودم را سر کار گذاشتم و با تمام وجود تصور کردم که ستاره کوچولو طلائی و دوست داشتنی ام, هنوز در آسمان شب های تیره ام امید بر سرم می بارد. به قبلن های دور رفتم وقتی که خعیلی کوچک بود و عشق کودکانه آنروزها من را آنچنان غرق در زیبائی ستاره می کرد که زل زدن به اسمانم پایان نداشت. خورشید جان می شود امروز کمی خواب بمانی. حرف های ناگفته ای دارم.

هنوز با ستاره ام میخواهم صحبت کنم. بله" با شاینی"

اما خورشید وقت شناس تر از این حرف ها بود و گوشش بدهکار هیچ حرفی نبود.

شب هم که گاه و بی گاه ماه خلوتمان را بر هم میزد. گاهی فکر میکردم نکند کار شکنی کند و بینمان را بر هم بزند.

بزرگ شدیم شاینی همان شاینی و زیباتر از قبل در چشم من. و من روز به روز تاریک تر و بی رمق تر.

این جا را با چند نقطه چین پر کنم بهتر است. .. .. . . .. ... . .خصوصی های من با شاینی هستند خود ش می داند. ..

هر چه که بود یک روز من و شاینی قهر شدیم و آنقدر قهر که حالا دیگر شاینی وجود ندارد. ..

آسمان را باز نگاه میکنم, جیرجیرک ها با جیرجیر ممتدشان میخواهند حواسم را پرت کنند. اما .. ..

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:17 توسط پسر پاییز |

برچسب: نویسنده: مهراد شریعتی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:04

صفحه بندی