
سخت و کشنده گذشت ولی گذشت،تا بالاخره فهمیدم، عشق هم افسانه ای بود برای اغوا و فریب دل های جوانبرای در غل و زنجیر ماندن و در غل زنجیر کردنتنه!نه عشق آنگونه بود که گفتند و شنیدیم و نه دینبهترین دین و عشق انسانیت و منطق بود.......................................... بخوانید...
ادامه مطلب
شاید مردها تو نگاه اول ی زن نمایش دهنده رو بیشتر تماشا کنن...شاید از بدنش و ..تعریف های شیطان صفتانه کنناما تهش همیشه اینو میگن که عجب چیزی..!!! برا...!!!!واقعا یک خانم در چنین لحظه ای باید بلرزخپه و فروبریزه! از زیر سوال بردن خودش و مضحکه کردن جایگاه انسانیش!چطوری دختران و زن ها خصوصا متاهلها اینقد میتونن بی اهمیت به جایگاه خودشون باشنهرچقدر بیشتر نمایش بدید و دیده بشید خیالتون راحت انتخاب اول و اخر یک پسر و مردی که میخاد زندگی سالمی شروع کنه بوک دختر سنگین و بدور از حاشیه و صلب ارزش شده هستا در اخر یک زن محجوبه و سنگین و وزینه که برا یک زندگی واقعی و عشق ورزیدن خالصانه و داشتن بچه ها و خانواده سالم انتخاب میشه ،،،خیالتون تخت... بخوانید...
ادامه مطلب
اونقدر سن ازدواج بالا رفته و ازون سمت سن رابطه نامشروع اومده پایین!...
ادامه مطلب
با همه فشارهای روحی روانی که بهم وارد کرد اون همه سفت کن شل کنی که سرم درآورد...پاس دلم موندم و پای دلش...نخاستم مدیون دلی باشم..چه دل خودم چه دل اونشکر خدا که دینی گردنم نیست.. کم کم انشاله با خانواده هماهنگ کنیم آستین بالا بزنن ...
ادامه مطلب
اولین قدم برا انداختن یه شخص هار شده شروع به حذف هرچیزی که ازش باقی هستهر عوارضی که جا گذاشته باید بندازی سطح زبالهمثل گه تو گهدونی بره سیفونم بکشی روشمحبت کنی هار شه بربنه بهت، بیا بخورش زین پس بخوانید...
ادامه مطلب
همه فهمیدیم زندگی سخت بود و روی و صورت دلمان زرد و کم طاقتزور زندگی به قلبمان چربیده بود و روحمان را به زنجیر زمخت بی محبتی اسیر کرده بوددر تکاپوی فرار، به سمت سوی عشق پناه آوردیماما عشق خود همدست زمانه و زندگی بود..! بخوانید...
ادامه مطلب
خیالبافی کردم, خودم را سر کار گذاشتم و با تمام وجود تصور کردم که ستاره کوچولو طلائی و دوست داشتنی ام, هنوز در آسمان شب های تیره ام امید بر سرم می بارد. به قبلن های دور رفتم وقتی که خعیلی کوچک بود و عشق کودکانه آنروزها من را آنچنان غرق در زیبائی ستاره می کرد که زل زدن به اسمانم پایان نداشت. خورشید جا...
ادامه مطلب
وقتی تلقین آمد, برادرش وانمود هم وارد معرکه شد و اینگونه آدم ها آنقدر چوب بی باوری بر سر غصه های بزرگشان زدند تا از یک جایشان قلمبه زد! این قده ها! هر روز از یک جائی سر کشیدند. و کسی هم نخواست نتوانست دیگری را تسلی دهد و روزها مثل برق در پی هم گذشت. یکی پس از دیگری رفتیم و نفهمدیدم و نشد. آنقدر خ...
ادامه مطلب
در یک تلاقی یخی راه بدشانسی و محبت بهم پیوست. بوی بی محبتی می آمد. چشمشان که بهم افتاد و لحظه ای بعد, بی درنگ, انگار که اصلا همدیگر را ندیدند. چشمان خسته و قلب پرغصه ی بدشانسی و غرور شکسته اش و عشقی فراموش شده فیلمی درام از پیش چشمانش می گذشت. محبت فخرفروش, که از نگاه بدشانسی حالا نامهربانی بهتری...
ادامه مطلب